تبليغاتX
world history زندگی بوم نقاشی بزرگی است و باید تا آنجا که می توانی روی آن رنگ بریزید - دنی . کی world history از زندگی خود لذت ببر بی آن که آن را با زندگی دیگران مقایسه کنید - کندروسه world history حقیقت داروی تلخی است که ثمرات شیرینی دارد - گاندی world history world history
***گزیده ای از تاریخ ملل جهان، سازمان ها، اکتشافات، جنگ ها و...***
 

               سلسله مینگ

هونگ وو نخستین امپراتور سلسله مینگ در سال  1398م درگذشت. پسرش یونگ

لو و برادر زاده اش چین ون بر سر جانشینی او به  جدال پرداختند که در نهایت یونگ

لو پیروز گشت . چنگ هو در  زمان  امپراتوری  یونگ لو به قدرت رسید و  فرماندهی چندین سفر نظامی  را بر عهده گرفت.  چنگ هو  در 1371م در خانواده ای مسلمان

در ولایت یونان به دنیا آمد. یونان یکی از ولایات  جنوبی چین  بود که  بدست مغولان افتاد. چنگ هو 10 سال داشت  که یونان  بدست چینیان افتاد و چنگ هو به اسارت  گرفته  شد. در اسارت به ارتش فرستاده شد.  هر چه  چنگ هو   بزرگ تر  می شد مقامات مهم تری را بدست  می آورد تا این که یونگ لو او را به فرماندهی سفرهای

غرب  برگزید. او برای اولین  سفر 62 کشتی  بزرگ را  راهی غرب کرد. سال 1405م  سفرهای  دو ساله خود را آغاز  کرد و در اولین سفر  خود به مالایا، سیلان  و جنوب شرقی  هند رفت. در سفر  دوم  خود  بسوی خلیج فارس، هند  و عربستان  راهی

شد. چنگ هو در سفر هایش قبول حکومت  مینگ را از حاکمان سرزمین ها  طلب

و در عوض  با  آن ها  ابریشم و  ظروف  چینی مبادله  می کرد .  چنگ هو کالا های تجملی، محصولات کشاورزی، سنگ های گران بها، فلز، دارو و حیوانات  خارجی را

به  چین آورد . شترمرغ و زرافه حیواناتی بودند که دربار چین را به حیرت وا داشتند.

شیر، ببر و گور خر حیوانات  دیگری  بود که به عنوان هدیه برای دربار  چین از سوی

افریقا فرستاده شدند. این  جانوران در  باغ  وحشی در  پکن  که  هنوز  هم در حال فعالیت است  نگهداری می شدند.چنگ هو با بیش از 50 کشور جهان رابطه  برقرار

کرد و حتی 16  کشور جهان  در دربار چین  سفیر  داشتند.  آخرین  سفر چنگ هو   همان سفر  هفتم  او بود که  بعد از آن چین می توانست  حتی با  اروپاییان  رابطه ارتباط  داشته باشد.  بعد از  او حکومت  چین دیگر  آن سفر ها  را ادامه نداد  حتی اعضای  حسود دربار روز نوشته های چنگ هو را هم از میان بردند. بعد ازاو قرن ها  

در   پرستشگاهی  در تایلند  به نام  او  قربانی می کردند.  چینیان او را  بنیان گذار نخستین کوچ نشینی ها  می دانند.

 

                                         

 

پا را به اندازه گليم خود دراز كن

روزي شاه عباس از راهي مي‌گذشت. درويشي را ديد كه روي گليم خود خوابيده است و چنان خود را جمع كرده كه به اندازه گليم خود درآمده. شاه دستور داد يك مشت سكه به دروش دادند.
درويش شرح ماجرا را براي دوستان خود گفت. در ميان آن جمع درويشي بود، به فكر افتاد كه او هم از انعام شاه نصيبي ببرد، به اين اميد سر راه شاه پوست تخت خود را پهن كرد و به انتظار بازگشت شاه نشست. وقتي كه موكب شاه از دور پيدا شد، روي پوست خوابيد و براي اينكه نظر شاه را جلب كند هريك از دست‌‌ها و پاهاي خود را به طرفي درازكرد بطوريكه نصف بدنش روي زمين بود .
در اين حال شاه به او رسيد و او را ديد و فرمان داد تا آن قسمت از دست و پاي درويش را كه از گليم بيرون مانده بود قطع كنند. يكي از محارم شاه از او سؤال كرد كه: «شما در رفتن درويشي را در يك مكان خفته ديديد و به او انعام داديد. اما در بازگشت درويش ديگري را خفته ديديد سياست فرموديد، چه سري در اين كار هست؟» شاه فرمود كه: «درويش اولي پايش خود را به اندازه گليم خود دراز كرده بود اما درويش دومي پاش را از گليمش بيشتر دراز كرده بود».

                                                 

 

بس تجربه کردیم درین دیر مکافات    

                                            با دردکشان هر که در افتاد برافتاد

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد       

                                            با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:39  توسط تاریخ دوست  | 

                               نادر شاه

هنگامی که نادر  وارد خیمه اش شد زن مسیحی او « ستاره » منتظر ش بود و با دیدن نادر

 ازجای برخاست و به نادر خوش آمد گفت. او نادر را خشمگین دید و  از  نادر پرسید چه شد

نادر در جواب گفت مشتی خائن اطراف او را گرفته اند و قضیه علیقلی میرزا را برای او تعریف

کرد. نادر در بسترش دراز کشید و پس از دقایقی به خواب فرو رفت. پس ازخروج نادر ازخیمه سفره خانه محمد بیک و موسی بیک و  صالح بیک به سمت خیمه اشان راه افتادندو در راه قوچه  بیک را هم صدا زدند. آن چهار تن در خیمه ای جمع شدند و قرار  گذاشتند که هر یک

دو  تن از نوکران با وفای خود را به همراه بیاورند. در پایان جلسه موسی بیک و صالح بیک و محمد بیک  ترس از آن داشتند  که قوچه  بیک از ترس  نقشه آن ها  را برای  نادر بازگو کند

چون قوچه بیک  سرنگهبان بود و می توانست نقشه آنها را برای نادر بازگو کند و  جانش را نجات دهد به همین  دلیل صالح بیک از  گوشه خیمه قرآنی آورد و از قوچه بیک خواست که دست بر روی قرآن گذارد  و سوگند یاد کند که به آنها خیانت نکند و او هم سوگند یاد کرد که نقشه آنها را لو نمی دهد.   آن  چهار تن برای ساعتی از هم جدا شدند.پس از ساعتی آن  چهار تن به  همراه نوکران در  کنا  هم  جمع  شدند  و قرار  گذاشتند  محمد بیک  به همراه نوکران خود از اردوگاه  خارج  شود  و  به همراه ۲۰۰تن پس از ساعتی بازگردد  تا در  صورت حمله افراد سپاه نادر از آنها دفاع کند.

ازخیمه نادر چهار تن حفاظت می کردند. از قبل قرار بود هر یک از آن چهار تن( موسی بیک

محمد بیک، قوچه بیک و صالح بیک ) یکی از آن  نگهبانان را  با  یک ضربت  بکشند  ولی با 

رفتن محمد بیک و نوکرانش یکی از نوکران صالح بیک آن را به عهده گرفت. آن نه تن بسوی  خیمه نادر رهسپار شدند. در راه بارها نگهبانان جلوی آنها را  گرفتند ولی قوچه بیک خود را نشان داد و نگهبان راه را باز کرد تا اینکه به خیمه نادر رسیدند. قوچه بیک که مامور  تعویض نگهبانان  بود به سوی اولین نگهبان خیمه  نادر  رفت و به او گفت که  امشب باید  نگهبانان

دو برابر شوند و موسی بیک را کنار او قرار داد. قوچه  بیک بطرف نگهبان بعدی رفت و همان سخنان را به او گفت و صالح بیک را درکنار او قرار داد و به طرف نگهبان بعدی رفت و یکی از نوکران صالح بیک را در  کنار او  قرار داد و  به  نگهبان  چهارم رسید و خود کنار او قرار  گرفت

و پنج نفر دیگر طبق دستور به طرف درب خیمه نادر راه افتادند. ستاره در خیمه  نادر  هنوز نخوابیده بود ولی سعی کرد بخوابد چون فردا راهی بودند ناگهان صدایی شنید که  به زبان ترکی  گفت « سوختم». از حرکت  ستاره  نادر از خواب  برخاست و پرسید چه  شده  ولی ستاره دیگر  فرصت  پاسخ گویی نداشت  چون  موسی بیک و قوچه  بیک و صالح  بیک به اتفاق  نوکران  خود با شمشیر  هایی آخته وارد خیمه شدند. در خیمه نادر  چراغی کم نور

به نام مردنگی بود و به همین دلیل قاتلین توانستند  نادر را  ببینند. صدای  سوختم به  آن

دلیل بود که نوکر صالح بیک نتوانسته بود  که یکی از  نگهبانان را با  یک ضربت  بکشد و به همین دلیل نگهبان فریاد زده بود سوختم. وقتی آن 9 تن وارد  خیمه شدند  نادر فریادی نزد

چون در میان آن نه تن سه تن از  فرماندهان سپاهش که با او هم  قبیله ای بودند را دید و

حتی فکر نمی کرد که آنها برای کشتن او آمده باشند ولی صالح بیک جلو آمد و با شمشیر ضربتی بر سر او زد.نادر که دیگر  توان فریاد  زدن را نداشت  توپوز طلایی  خود را  به سمت مهاجمان پرتاب کرد و به یکی از نوکران خورد. قوچه  بیک هم  جلو آمد و با شمشیر بر پای

نادر کوباند. یکی از نوکران مامور گرفتن دهان ستاره شد.  آنگاه موسی بیک و قوچه بیک و

صالح بیک ضرباتی پیاپی بر نادر وارد کردند تا نادر جان داد. هیچ یک ازآن سه تن مسئولیت بریدن سر نادر را قبول نکردندو یکی از نوکران موسی بیک به نام « تاج اوقلی» سرنادر را از

تن جدا کرد.

این بود نحوه قتل قدرتمند ترین پادشاه پس از اسلام ایران

 

برگرفته از کتاب خواجه تاج دار

 

ترجمه از ذبیح الله منصوری

 

               

عجب سر گذشتي داشتي كل علي؟

 

چون يك نفر به دقت تمام براي ديگري حرف بزند اما آخر كار ببيند كه حرفش در او اثر نكرده، اين مثل را به زبان مي‌آورد.

       

يك بابايي مستطيع شده بود و به مكه رفته بود و برگشته بود و شده بود حاجي و همه به او مي‌گفتند: حاجلي (حاج علي)
اما يك دوست قديمي داشت كه مثل قديم باز به او مي‌گفت: كللي (كل علي ـ كربلايي علي). مثل اينكه اصلاً قبول نداشت كه اين بابا حاجي شده! اين بابا هم از آن آدم‌هايي بود كه تشنه عنوان و لقب هستند و دلشان لك زده براي عنوان! اگر هزار بلا سرشان بيايد راضيند اما به شرط اينكه اسم و عنوان آنها را با آب و تاب ببرند! حاج علي پيش خودش گفت: بايد كاري بكنم تا رفيقم يادش بماند كه من حاجي شده‌ام به اين جهت يك شب شام مفصلي تهيه ديد و رفيقش را دعوت كرد.

بعد از اينكه شام خوردند، نشستند به صحبت كردن و او صحبت را به سفر مكه‌اش كشاند و تا توانست توي كله رفيقش كرد كه حاجي شده! توي راه حجاز يك نفر سرش به كجاوه خورد و شكست و يك همچين دهن وا كرد، آمدند و به من گفتند حاج علي از آن روغن عقربي كه همراهت آورده‌اي به اين پنبه بزن، بعد گذاشتند روي زخم، فردا خوب خوب شد همه گفتند خير ببيني حاج علي كه جان بابا را خريدي.

در مدينه منوره كه داشتم زيارت مي‌خواندم يكي از پشت سر صدا زد «حاج علي» من خيال كردم شما هستي برگشتم، ديدم يكي از همسفرهاست، به ياد شما افتادم و نايب‌الزياره بودم.

توي كشتي كه بوديم دو نفر دعوايشان شد نزديك بود خون راه بيفتد همه پيش من آمدند كه حاج علي بداد برس كه الان خون راه مي‌افتد. وسط افتادم و آشتي‌شان دادم همسفرها گفتند: خير ببيني حاج علي كه هميشه قدمت خير است.

نزديكي‌هاي جده بوديم كه دريا طوفاني شد نزديك بود كشتي غرق شود كه يكي از مسافرها گفت: حاج علي! از آن تربت اعلات يك ذره بينداز توي دريا تا دريا آرام بشود. همين كه تربت را توي دريا انداختم دريا شد مثل حوض خانه‌مان... همه همسفرها گفتند: خدا عوضت بده حاج علي كه جان همه ما را نجات دادي. خلاصه گفت و گفت تا رسيد به در خانه‌شان: همه اهل محل با قرابه‌هاي گلاب آمدند پيشواز و صلوات فرستادند و گفتند حاج علي زيارت قبول... همين كه پايم را گذاشتم توي دالان خانه و مادر بچه‌ها چشمش به من افتاد گفت: واي حاج علي‌جون... همين را گفت و از حال رفت.

خلاصه هي حاج علي حاج علي كرد تا قصه سفر مكه‌اش را به آخر رساند وقتي كه خوب حرف‌هاش را زد، ساكت شد تا اثر حرف‌هاش را در رفيقش ببيند، رفيقش هم با تعجب فراوان گفت: عجب سرگذشتي داشتي كل علي؟!

                                

 هزار دشمن ار می کنند قصد هلاک

                                                  گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می دارد

                                                و گرنه هر دمم از هجر تست بیم هلاک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:45  توسط تاریخ دوست  | 

                                       

                                       نادر شاه افشار

 

 

برادر زاده نادر شاه علیقلی میرزا نام داشت که زمانی نایب السلطنه نادرشاه بود وسپس مورد غضب  نادر قرار گرفت و سمتش به حکمرانی سیستان تنزل پیدا کرد. او همان کسی بود که نادر را  به کور کردن پسرش تشویق کرد.

پس از آنکه علیقلی حاکم سیستان  شد در  یک سال محصولات  کشاورزی آن  منطقه به  شدت کاهش پیدا کرد به طوری که کشاورزان دیگر قادر به پرداخت مالیات نبودند. علیقلی میرزا می بایست  به عنوان حاکم   سیستان سالانه 150 هزار نادری به حکومت مرکزی مالیات دهد ولی 

آن سال قادربه پرداخت این مالیات نبود به همین علت به نادر نامه ای نوشت و درآن نامه برای نادر توضیح داد که امسال او نمی تواند 150 هزار نادری را بپردازد و خواست که این مالیات

را به 50 هزار نادری کاهش  دهد.

در جواب نامه او نادر نامه تند نوشت و به او گفت که یا مالیات را کامل پرداخت می کند یا سر

از تن  او و سیستانیان جدا می کند.

او که دید چاره ای ندارد از ماموران اخذ  مالیات 10 روز  مهلت  خواست و  با  اندیشه  کشتن  نادر به سمت  مشهد راهی شد. هنگامی که به مشهد رسید نادر  مشهد  را  به قصد سر زدن  به گنجینه اش در کلات ترک کرده بود. علیقلی میرزا نیز به دنبال  او راه  افتاد  تا به اردوی نادر برسد. علیقلی میرزا از پیش همدستانی در دستگاه نادر برای داشت و هنگامی  که  به  نزدیکی  اردوی نادر رسید همدستانش که :  صالح بیک افشار ، محمد بیک قاجار ایروانی ، موسی بیک افشار و قوچه بیک افشار اورموی را ملاقات  کرد.علیقلی میرزا به آن ها گفت که باید کار نادر

را امشب تمام کنند و گرنه دیگر امکان انجام  این کار   پیش نخواهد  آمد. آن چهار تن پذیرفتند

که کار  نادر را همان شب تمام کنند  و برای اطمینان سر نادر  را از تنش جدا  کنند. اما آن ها ترس  از آن داشتند که پس از قتل نادرمورد غضب فرزندان او قرار گیرند.علیقلی میرزا به آنها اطمینان که شجره نسل نادر را قطع خواهد کرد.آن ها سپس پرسیدند که مرگ نادربرای آنها چه سودی خواهد داشت و علیقلی پاسخ داد که در کلات 200 کرور پول نقد و جواهرذخیره شده و

آن را بین خود تقسیم می کنند وقرار شد که آن را به 5 قسمت مساوی تقسیم کنند و پس ازمرگ  نادر علیقلی میرزا پادشاهی را برعهده بگیرد و آن چهارتن والی چهار ایالت بزرگ ایران شوند.

خورشید آن روزغروب کرد وغذای نادر حاضر شد.نادر درحالی که قصد داشت به خیمه سفره خانه برود خبردار شد که  پیکی از جانب مشهد آمده و پیامی برای نادر به همراه دارد. او پیک

را پذیرفت و نامه را از او تحویل گرفت. والی مشهد در نامه نوشته بود که علیقلی میرزا را در مشهد دیده اند که به زودی آنجا را ترک کرده. نادر از این خبر براشفت  زیرا  نادر به  علیقلی میرزا گفته بود حق خروج از سیستان را ندارد. نادر با چهره ای خشمگین  به سوی سفره خانه رفت . در آن خیمه  صالح بیک ، موسی بیک و محمد بیک حضور داشتند. نادر هنوز شروع

به  غذا  خوردن نکرده  بود که با فریادی آنان را خائن نامید  و گفت که فردا  آنان را مجازات

می کند. آن سه در خیال خود  پنداشتند که نادر به توطئه شان پی برده ولی نادر  در ادامه گفت

اگر تا فردا علیقلی میرزا پیدا نشود آن ها را از دو  چشم کور خواهد کرد. در این هنگام آن سه فهمیدند که  نادر به  توطئه  آن ها پی نبرده  و  فقط از  بابت  خروج علیقلی میرزا  از سیستان عصبانی است. نادر آن شب  چند  لقمه  بیشتر  غذا  نخورد و  به خیمه اش برگشت.  

 

برگرفته  از کتاب خواجه تاج دار

ترجمه از ذبیع الله منصوری

 

                           

 زير كاسه نيم كاسه ای است

اگر كسي ظاهراً دست به كاري زند ولي در پرده خفا و پنهاني به كاري ديگر مشغول باشد اصطلاحاً مي گويند:«زير كاسه نيم كاسه اي است.» يعني مطلب به اين سادگي نيست و فريب و نيرنگي در كار است.

به طوري كه مي دانيم در آشپزخانه ها معمولاً كاسه ها و قدحهاي بزرگ را وارونه قرار نمي دهند بلكه آنها را در جاهاي مخصوص و معين به شكل و هيئت معمولي پهلوي همديگر مي گذارند و كاسه هاي كوچك و كوچكتر را يكي پس از ديگري در درون آنها جاي مي دهند. يا اينكه براي زيبايي و دكوراسيون آشپزخانه آنها را به شكلي كه قاعده به سمت ديوار و رويشان به سمت بيننده باشد قرار مي دهند.
پس با اين توصيف و توضيح اجمالي، اگر احياناً ديده شود كه كاسه بزرگي در آشپزخانه يا سردابه ها و زيرزميني به شكل و هيئت غيرمتعارف يعني وارونه روي زمين قرار گرفته است يا وضع غيرطبيعي حاكي از اين خواهد بود كه:
زير كاسه نيم كاسه اي است تا محتويات آن نيم كاسه يعني كاسه كوچكتر، از نفوذ دود و گرد و خاك و دستبرد حيوانات موذي و مزاحم محفوظ بماند. از آنجا كه بيننده فقط كاسه بزرگ را مي ديد و وجود نيم كاسه و محتوياتش در زير كاسه بر او مجهول بوده است لذا هر عملي كه سرپوش عملي ديگر بوده جنبه گول و فريب و نيرنگ پيدا مي كرده است اصطلاحاً گفته مي شود:«زير كاسه نيم كاسه اي است.» و اين عبارت به مروز زمان به صورت ضرب المثل درآمده تمام طبقات از معاني و مفاهيم مجازي آن در موارد مقتضي استفاده و استناد مي كرده اند.

                                                   

 

من چه گویم که ترا نازکی طبع لطیف

                                          تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست

                                                  طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:1  توسط تاریخ دوست  | 

                                     میگل دو سروانتس سآودرا

میگل دو سروانتس سآودرا در 1547م. در شهر آلکالا اسپانیا به دنیا آمد. پدرش پزشکی دوره گرد

بود و به همین دلیل میگل در بیشتر مسافرت ها با پدر همراه بود.  به مسافرت و شمشیرزنی علاقه

داشت. در 1571 در یک نبرد  دریایی شرکت کرد و  زخمی شد. درسال 1575 هنگام مراجعت به

اسپانیا به دست اعراب دستگیر و در الجزایر زندانی و سپس به عنوان غلام فروخته شد. پس از دو

بار فرار ناموفق ، بالاخره  براثر کوشش  پدر و مادر و همراهی بازرگانان مسیحی ساکن الجزیره

آزاد شد و به پرتغال رفت . در سال 1581 برای انجام ماموریتی به  اوران رفت و سپس در جنگل

های آزورس شرکت و دربازگشت ازدواج کرد. در سال 1587 شروع به نوشتن نمایشنامه کرد.در

این  ایام  شعر هم می سرود، ولی هیچ  یک با  استقبال روبه رو نشد. در سال 1584 رمان گالایتا

 موجب شهرتش شد. سروانتس در فاصله سال های 1590-1587 شغل های مختلفی را امتحان کرد

 تااینکه دوباره شروع به نوشتن نمود. با ناشری قرارداد بست، ولی این بار هم موفق نشد. ناچار به

سویل بازگشت و به عنوان مامور وصول مالیات شروع به کار کرد، اما در 1597 نا آشنایی با فن

 حسابداری از صندوق کم آورد و به زندان افتاد. در زندان قسمتی از شاهکار خود بنام دن کیشوت

را نوشت. این کتاب نخستین بار در سال 1605 چاپ شد و در همان ابتدا دراسپانیا و پرتغال از او

استقبال شد. او قسمت دوم دن کیشوت را پس از ده سال منتشر کرد. دن کیشوت در سال 1612 به

انگلیسی و در 1614 به فرانسه ترجمه و باعث شد سروانتس به اوج شهرت برسد.

سروانتس در 23 آوریل 1616 درگذشت.

                                     دن کیشوت

 

منبع : کتاب زندگینامه مشهورترین نویسندگان و شاعران

گرداورنده : زهرا رضایی

 

                                          

 

 يخش نگرفت
عبارت مثلي بالا كنايه از بدشانسي و بداقبالي است، يعني بخت ياري نكرد كه موفق شود و تصادفات روزگار مانع از آن شد كه به مقصود نايل آيد.

 

هر سال كه سرما و يخبندان حسابي مي شد كار و بار صاحب يخچال سكه بود زيرا يخش مي گرفت و سود سرشاري عايدش مي گرديد و ليكن گاهي هم اتفاق مي افتاد كه در زمستان هوا به شدت سرد و يخبندان نمي شد و به اصطلاح يخش نمي گرفت.
بديهي است در چنين سالها علاوه بر آنكه مردم گرفتار بي يخي مي شدند صاحبان يخچالها هم كه به اميد و انتظار سرما و يخبندان نشسته بودند يك سال بيكار مي ماندند و از بهره برداري از مستغل خود كه همان يخچال بود محروم مي گشتند و غالباً متحمل خسارت و احياناً ورشكستگي مي شدند.

 

                           

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

                                         چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

                                 واه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:22  توسط تاریخ دوست  |